یا علی بن موسی الرضا........
توبه کننده از گناه مانند کسی است که گناهی نکرده ......
از در دارلحجه وارد صحن میشدیم با نهاد دانشگاه تهران رفتیم بر خلاف این ۷ سال که هر سال با نهاد دانشکده خودمون می رفتیم بعدشم شکر که حکمتش برام روشن شد.......
صبح سه شنبه با سمانه رفتیم کوه .....بعدشم رفتیم تجریش با هم گوشی خریدیم .... سمانه گفت ببرش امام رضا تبرکش کن ....واقعا از خدا خواستم یک کلمه هم باهاش گناه نکنم .نه گفتاری نه نوشتاری نه شنیداری نه دیداری............ خیل یحالم خوبه به شدت احساس سبکی می کنم بعد ازیک سال انقباض روحی در فضایی مطهر و مطهر اولیش رابا فتحه و دومیش را باکسره بخوانید ......نفسی عمیق کشیدم در جوار معدن رحمت ..........
+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 19:30  توسط فرزانه
|
یارب...
۹ اردیبهشت سال ۸۷ اولین کادوی دریافت شده : دستبند طلا .....دلم شکست دستم رو می خوان با طلا بند کنن ....
۹ اردیبهشت سال ۸۸ اولین کادوی دریافت شده : تسبیح کربلا ...سوغاتی حرم امام حسین ...دلم گرفت ....تربت پاک و دستان ناپاک
۹ اردیبهشت سال ۸۹ اولین کادوی در یافت شده : لباس آبی لاجوردی به رنگ آسمون ...و .یه کفش و یک آلبوم عکس ....
مستقیم وسط زندگی افتادم پایین ....نم نم ....از من من دارم دور میشم ووووو.............
خداا اا ااا ااا اازت خواهش میکنم به من اجازه خواهش کردن بده .....قصه آشنایی من و تو عجب قصه ای شده ها یه ذره ازت غافل میشم چنان میشه یادت تو دلم که انگار اصلا باهم صنمی نداریم .....
اجازه منت کشی بده ....خدا اااا ااا چرا اشک من و در میاری .....میدونی که این جا سایته دانشگاههه ....دستت رو بکش به قلبم آروم شه ....خدا اااا چند روزه میخوام برا خودم و تو گریه کنم ...برا اون روزی که با هم آشنا شدیم اون روزی که من تو رو دیدم ...اخیرا نمی بینمت راستی خدا ااا خدا نمیدونم چه طوری نفس میکشم همه روزنه هام دارن بسته میشن ....نمیدونم چهطوری زنده ام .!؟از اوج منحنی انگاری دارم میام پایین منحنی !!!!!!!!!!!!!!!!!کاش معادله یه خط بود و بالا رونده....

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 15:17  توسط فرزانه
|
پايه اي بريم جمكران ؟!!
داشتيم از خونه زينب برميگشتيم و هوا هم بسي ناجوانمردانه سرد بود ....گفت : باشه بريم ...
سوار كه شديم نصف تنمون رو صندلي و نصفه بالايي اش نگاه به دهن آقاي نجفي كه ما آخر بريم يا بمونيم ...اتوبوس شلوغ شد...گفتيم :اگه بايد بريم بگيد ما آمادگيش رو داريم بالاخره ما بدون ثبت نام اومديم !عموجلالم با يه حركت تاكتيكي به ما دوتا كه حالا فاصله عمودي وگرفته بوديم ازصندليمون به ما فهموند چه معني داره هي بلند مي شي از سر جات ...
آخرش جاي نازنينمون رو بخشيديم و رفتيم تو كوفه نشستيم ...
يه حس معنوي خوبي داشت كه دلم مي خواست بزنم تو سرش
( حالش بپره) ....من كه فقط به عشق نامه نوشتن اومده بودم ...آي بنويسم از همه بغض هاي فرو خورده ام آي..
عمه مي گفت اين خانم دوستم 6 ساله هر هفته مي آد...
: اين خانم چقدر حرف تو دلش داره ...
دم چاه كه رسيدم( البته اين رسيدن خود يك معجزه طبيعي بود چون از سرماي وحشتناك و باد تندي كه مي اومد احساس كردم ديگه قلبم نميزنه كه حالا از شكستنش بخواهم نامه بنويسم)سريع پهن شد رو زمين كنج ديوار گفتم كارت تمومه الان يخ مي زني گفت: بيا در پناه ديوار باد كمتر مي آد اتفاقا.تند تند مي نوشت من هم تند تند دنبال خودكار مي گشتم و بعد از پيدا كردن تند تند رو ي صفحه كاغذ مي كشيدم ....يك ذره جوهرم ازش بيرون نيمد ... پرتش كردم .قسمتش اين بود تو زمين جمكران دور انداخته بشه .خوب كسي كه اينقد شعور نداشته باشه كه فقط براي نوشتن نامه اينجا نياد بايدهم ضايع بشه...
دعا شرو شد. رفتيم قاطي جمعيت خانم هايي كه از هيئت هاي مختلف اومده بودن و جلوي مسجد زير فضاي مسقف اتراق كرده بودن به اميد چتر شدن روي زير انداز نيكوكاري چيزي...يافت نشد تا آخر دعا سر پا ايستادم .خيلي سخت نبود چون خشك شده بودم .خدا خير بده حاجي رو روضه امام حسين رو قبل دعا خونده بود لذا جنگي دعا رو تموم كرد .آخر دعا صدا عوض شد ..السلام عليك ... السلام عليك يا غريبالغربا ...جمعيت همه به سمت دست چپشون برگشتند و دست ادب رو سينه گذاشتند .با خودم گفتن اين ملت هر طرفي كه بشينند همون جهت قبله شون مي شه و سمته چپشون امام رضا ..عجب ..باشه ما هم عوامانه با اينا چپ و راست مي شيم ...
آخرش كه به سرعت جمعيت داشت پراكنده مي شد و ماهم ...چشممم تو مسير افتاد به يه تابلوي جهت دار قبله ...عوام درست طرف قبله مي شينند ؛هر طرف كه بشينند.............
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 22:46  توسط فرزانه
|
بعضی ها رجز می خوانند برای ما................................................
چشم امیدمان را بر داشتیم با دلمان چه کنیم ؟
ماگله ای نداریم از اینکه برای اقامه عدل قیام کرده ایم سیلی بخوریم
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 12:26  توسط فرزانه
|
وقتی که داشتیم با برو بچ وبلاگ درست می کردیم (البته با ذوق فراوان و کمی کم تر از ندید بدید ها )ذهن جستجو گر م که هر چی میکشم از اوست گوگلش شروع به سرچ کرد که چرا ؟ فلسفه وجودی اش را نمی فهمیدم و اصلا آدم هایی که وبلاگشان را همچو تکه های دلشان سرو سامان می دادند و ساعت ها از عمر گران مایه خود را صرف آرایش و پیرایش آن مینمودندرا درک نمی کردم و همواره فکر میکردم این دسته از آدم ها به شدت از یه چیزی درد دارند یعنی آدم های دردناکی هستند و در پی یافتن علت بالینی -روانشناختی آن علاقه وافری به خواندن و نه حتی نظر گذاشتن در وبلاگ این و آن بودم ...این و آنی که میدانستم بدون اینکه بخواهند در پی ارضای نفس شهرت طلب و خود نمای خود ُفقط و فقط برای دل خود وبلاگ نویسی می کنند ...تا امروز ..
تا امروز که من نیز هوای پرداختن به گوشه ای از زندگی بسیار شخصی خود ُیعنی ثبت آنچه که دوست دارم بر زبان بیاورم وهم زبانی برای آن نمی یابم ...نه برای اینکه آدم بی زبانی هستم و نه برای آنکه آدم دور و برم کم دارم نه ...کسی که زبان دل مرا بفهمد و از جنس خودم باشد....یافتن این آدم ها در زندگی آدم به سان همان وزیدن بادهای رحمت الهی در زندگی آدم می ماند که به تعبیر رسول (ص) گاه گاهی اتفاق می افتد(ببخشیدپیامبر جان من برایش مثال ساختم ).. کاش انسان ها دچار روز مره گی نشوند ..نه دیکته اش درست است و کلمه دیگر گه مقصود من آن است روز مرگی است ...که معنی جفتش یک حقیقت است..صمیمی ترین دوست اینجانب مدتی است لالمونی گرفته و با ازدواجش نیز مطمئن شدم دیگر شفا نخواهد گرفت و من نیز دیگر با او حرفی ندارم بالاخره کسانی که قاطی مرغ ها می شوند ما از آنان چشم امید بر میداریم ...تا دیروز مینوشتم که دوستان بسیار خصصوصی بخوانندو از امروز می نویسم که خود بدانم چه می گویم تا نرسد روزی که ادبیات و نگارش زبان دلم برایم گنگ باشد...زبان دل زبان ایام جوانی و باالاخص مجردی و بالاخص تر انحصاری است که جز اهلش کس را یارای درک نیست...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 15:11  توسط فرزانه
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در خانه لیلی نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دگر نیستم
این تو و این لیلای تو من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی 
(این مجنون که داره زار می زنه )
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:27  توسط فرزانه
|
چیز زایدی به نام استاد راهنما
که اگه نبود دانشجوی بیچاره تکلیف خودش رو با وقتش ..با درسش ..با سوادش ..با موضوع تحقیقش می فهمید چیه...
کاش احمدی نژاد استاد راهنمام بود این قدر مرد که رک وپوست کنده اولش به آدم بگه بابا جان من اینقد از اعتبار دانشگاه به نامی که توش استادم و از صدق سر پایان نامه های شما دانشجو های فلک زده به نون و نوا رسیدم که گرو گر ارباب رجوع های نون و آب دار تر از پول استاد راهنما یی به تورم می خوره ولی چون نمی خوام ( دور از جون احمدی نژاد که
و
و
)هم از توبره بخورم هم از...اولش افه دانشجو خرکنی نمی ذارم که:
........من اینم و اینم و اینم و........................بله ..سر کار خانم مهندس چنانچه تمایل داشتید بابنده کار کنید من در خدمتم و هر کاری از دستم بر بیاد برا پیشرفت شما تو پژوهش هاتون انجام میدم...
.و بعد از تصویب پروپوزال:
من:استاد... استاد چند لحظه ببخشید می خواستم بگم.. گروه موافقت کرد من پایان نامه رو با شما بر دارم
استاد:خوب فعلا کار دارم یه جلسه مهم آموزشی ...امروز آفم....الان کلاس دارم...الان مهمون خارجی دارم ....من ۳ روز بیشتر اینجا نیستم ....شما تو نوبتی پشت در و نگاه کن ... من از فشار کاری سر درد گرفتم برو بعدا بیا ............اااااشما اینجایی ؟ نشستی که نشستی !۱ساعت ؟ طوری نیست برو فردا بیا ...برو تو اتاق الان میام ....ببخشید بلند شید می خوام در اتاقم رو ببندم صحبتم با دکتر فلانی طولانی شد الان دیگه باید برم یه قرار مهم دارم ...من باید این تلفن و جواب بدم ...پدر زنم از شهرستان اومده باید زود برم خونه ....خانمم وقت دکتر داره پاسداران باید زود برم ببخشیدا که ۱ ساعت منتظر بودی
(این ها یه چشمه از عین جملاتی که تو این مدت از دهن این موجودات مزاحم شنیدم )
احمدی نزاد قول بده وفتی دوباره برنده شدی حلقه بسته اساتید به اصطلاح راهنما و حقیقتا سنگی بر سر راه دانشجو را بشکنی و همانطور که بت هاشمی رو شکوندی انقلابی هم در تحقیقات ما ایجاد کنی و دست ما رو از زیر سنگ اساتید عقده ای آزاد کنی ونه تنها بار علمی بلکه شعور و آدمیت را معیار استاد راهنما حداقل اولی اش کنی (کاروانی از اساتید راهنما:۱.راهنما.۲.. مشاور ۱.. مشاور ۲وظیفه چنگ اندازی به پایان نامه را دارند )و بالاتر از آن انگ ننگ را بر پیشانیشان بزنی و داد وقت های ضایع شده ما و تحقبر ها ازشان بستانی ودست هر استاد راهنمایی که برای تهدید دانشجو بلند شود را قطع کنی مثل دست امریکا که الان دستش از پاش کوتاه تر شده 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:31  توسط فرزانه
|
خدایاشکرت ...چقدر مشهد خوش گذشت ...شکرت که یه دل آروم دادی ..نه ببخشید شکرت که یه دل نا آروم دادی که یادش باشه آرومش کجاست ....

چرا از زیارتش سیر نمیشه این دل بی سامون
اللهم عجل لولیک الفرج 
بدینوسیله عقد زینب دهقان را به محضر امام عصر و مقام معظم رهبری و خانواده شهدا و بسیجیان سلحشور و با شعور و فرهیختگان کم دان و نادان (چون زودتر نیومدن زینب رو بگیرن ) تبریک عرض نموده دوستان مجرد باب دعا باز است استقامت بورزید 
برای سایر بازماندگان این قافله (تجرد ) از خداوند منان صبر جزیل مسئلت می کنم باشد که صبرمان بر علو درجاتمان افزوده و قلمان نصیب
مان کند
مبارک باشه سمانه خانم
یک ماه دیگه عقدتونه ..
+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 20:47  توسط فرزانه
|
من سمانه هستم (آهان خودتون از رو دست خطم فهمیدید. وبلاگ فرزانه رو هک کردم.) البته الان خودش ور دلم نشسته و زانوی مصیبت در آغوش گرفته.با یه قوطی سم دیمتوات و یه مزرعه ی کلزای شته زده و از همه مهمتر یه دختر کله شق چه کنم؟؟؟؟برای دوستان بی سواد و کم سواد بعدا راجع به دبمتوات صحبت می کنم فعلا دیکته شو یادبگیرید.
نمی خوادخیلی نابغه بازی در آرید بگید خب برید مزرعه رو سم پاشی کنید.نوابغ عزیز هوا انقدر سرد که سم پاشی کاملا بی فایدس اِ خودتون می دونستید آخه جالب استادامون نمی دونن مدام به فرزانه می گن سم پاشی کن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:35  توسط فرزانه
|
این یه مطلب عرفانیه..لطفا جدی باشید
من در این بادیه صاحب ظفری می جویم راه گم کرده ام و راهبری می جویم
سفر از هیچ به سوی همه چیزم در پیش لنگ لنگان روم و همسفری می جویم
گفته بودی که ره عشق ره پر حطری است عاشقم من که ره پر خطری می جویم
اندر این دیر کهن ریخته بال و پرم بهر منزلگه خود بال و پری می جویم
........................................................................................................امام خمینی .............
اصلاح گران عزیز کلزا را طوری اصلاح کنید که بال و پر در بیاورد
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 13:42  توسط فرزانه
|